![]() |
![]() |
|
| کپی برداری از مطالب وبلاگ بدون اطلاع من ته نامردیه تو که نمیخوای نامردی کنی!!! |
|
آه ای صبا چون تو مدهوشم من ... خود فراموشم من
خانه بر دوشم من خانه بر دوش من در پیش کو به کو افتادم دل به عشقش دادم حلقه بر گوشم من حلقه بر گوش گر در کویش برسی برسان این پیام مرا بی چراغ رویش تن ندارد دیگر تاب این شبهای سرد و خاموش هرگز هرگز باور نکند عهد و پیمان ما شد فراموش ای جان من غرق سودای تو بی تماشای تو دل ندارد ذوق گفت و گویی بی جلوه ات آرزو بی حاصل بی تولای دل خود نروید سر به آرزویی شبها مرغ لب بسته منم دلشکسته منم تا سحر بیدارم سر به زانو دارم گر بخیزد از من های و هویی بی تو سیل گل را چه کنم ؟ گل ندارد بی تو رنگ و بویی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 مهر1388ساعت 13:9 توسط محسن |
|
|
ثانیه ها را می شمارم ... برای لحظه ی با تو بودن
آسمان ابریست و خشن بارانی می آید .. اخم و کج خلقیم را پشت صبرو فروتنیم قایم می کنم تعهد دادم مبادا آتشم دامن کسی را بگیرد .. الوعده وفا ثانیه های تلخ روزهایم را به سختی شب می کند چشمهایم روی تقویم رو میزی خشک زده است هفته ها می رود پست هفت من کی می رسد ؟ هر روز از برایت شعر می سرایم و برایت در خیالاتم می خوانم ذهنم خالی از هرگونه اعتشاش بر روی خنده هایت رخنه می کند دستم توان نوشتن ندارد ولی می نویسد تا ثابت کند .... ثابت کند که ... قلبی می تپد هنوز برای تو مرا رها کن از این فکر تنهایی ... تو نرفتی تو هنوز هم اینحایی چشم به راه تو : مسافر ثانیه های تلخ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 23:4 توسط محسن |
|
|
زندگی مانند صفحه شطرنج شده
ردیفی از مهره های ساه و سفید در این صفحه تو رقیب من و من هم بازنده ی همیشگی با حرفهایت کیش و به سوی تو خوانده شدم مهره ی دل شاه را دست تو سپردم تو با رخت مرا مات مبهوت کردی اما ماتی سرا پا از عشق به این کیش و ماتی می بالم ... به این عشق شاه کش سرا پا شورم از این کیش و ماتی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 12:4 توسط محسن |
|
|
آسمان را آذین بسته اند و زمین را گلباران کرده اند
آسمان را نور باران کرده اند و زمین را آب و جارو فرشته ها در تکاپوی هستند و ملک در حال دعا ستاره ها نور پرداز لحظه های قشنگ تولد تو هستند بید های مجنون دیوانه وار با آواز باد میرقصند تو که هستی که همه ی افلاک از روی ماهت مبهوت شده اند ؟ یه فرشته ؟ یا دختر خدا ؟ یا یک شهزاده ؟ خدا هم به آفریدن تو امروز می بالد دختری از جنس خاک و دریا آمدنت مسعود رسیدنت خیر و ماندنت باقی باد
امروز تولد حسانه جونم هست تولد خواهر و دوست عزیز تر از جانی که تو زندگی من تاثیر بسزایی داشت ... حسانه دختری از جنس مهر و ذاتا" فرشته هستش ... توی زندگی هیچ وقت فراموشش نمی کنم و همیشه به یادش هستم (( به علت شبهای احیا از رقصیدن جدا" خودداری کنید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 11:43 توسط محسن |
|
|
صدایی می آید ... از فرسخها دور تر از من نوا ی زندگی شاد ترین سبک را می نوازد خنده ای به لبم مینشیند و لبش را خندان می کنم چراغی روشن می شود شبیه فانوس قدیمیها می گویند چراغ عشق است و جدیدها می گویند عادت است از فرسخها دورتر صدای سبزی به دلم می نشیند باران می آید و زیر باران به آن صدا فکر می کنم دل در دل ندارم .... شاید تقدیر بوده است شاید این صدای خداست که می گوید زندگی مثل سیب معلق در هوا است سیب معلقی که می چرخد و هر روز یک رویش را به تو نشان می دهد اما مهم این است آین صدای سبز فرسخها دورتر آرامش را بخشید و خنده بر لبانم نشاند
صدای سبز فرسخها دور تر بخوان تا بخوانم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 16:5 توسط محسن |
|
|
لیلی و مجنون کجایند؟ عشاق با بی کسی سپری می کنند همه به فکر رفتنند*... همه دلها گرفته است یعنی عاشقیم ؟ ...... چه شده اند شیرین و فرهادها ؟ خسرو شیرین کجایند ؟ عشقهای اساطیری چه شده اند ؟ چرا دم نمی زنند ؟ چرا سر از خاک بر نمی آورند ؟ چرا نمی گویند رسم عاشقی مرام است نه هرزگی!!!! این دنیا بوی لجنزار می دهد بوی غرور می دهد وقت رفتن کی می رسد ؟ وقت رفتن که شد اولین نفر جای مرا رزرو کنید ... عجله دارم
پ.ن : رفتن = مرگ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 1:13 توسط محسن |
|
|
دلم گرفته است و مثل سابق نمی خندم
خنده هایم شده اند زورکی و اشکهای یواشکی پشت سلامم هزار خستگی و درماندگیست بجای سلامتی چهره ی شکسته ام را ببین ... پیر شده ام غم عشق آن کرد که با فرهاد کرد سرا پا احساس و تشنه ی یک نگاه لبا لب لبریز از شوق و حسرت دیدار نم نمک باران چشمهایم گرفته زیر باران چشمهایم قدمی گذار ابر آسمان هم دلش گرفته است و صدای ناله اش عرش را که هیچ فرش را که هیچ دل من را هم می لرزاند می بارد و می بارم و می نالم ساز من نی و افطاریم می کار من بد و اشکانم سد ........................................................... تو که توی شهر دل ما پادشه خوبانی دستی رسان تا در عشق نشوم قربانی تو که دستت می رسد یاری رسان من را دست نیم برای من کاری بساز کار من عاشق پیشگیست و حرفه ام ناز کشی یا مرا از خود کن یا از خود بران !!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:7 توسط محسن |
|
|
یه اتاق و یه ورق کاغذ
یه دنیا تنهایی با من. چه کرده این دنیا با این دل؟ که شدمک مبهوت این عالم دستم سوی عشق است قلبم کوی عشق است بی تو ثانیه ها نمی گذرد چه کنم با این دل؟ که بی تو در کنج اتاق تنهای تنها می گرید؟ این عشق است عادت نیست این بی راهه راهم نیست این دل بی تو راحت نیست بی تو ثانیه ها هم بوی جنون می دهند کاغذ های مچاله ام آتش می گیرند بی تو شعرهایم بوی نا می دهند این عشق است عادت نیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 1:27 توسط محسن |
|
|
دیگه گنجشکهای خونه .... واسه ی من نمی خونن
شاید اونها هم بریدن ... دیگه پیشم نمی مونن توی این دنیای بی رحم همه قلبا که شکستن مثل قلب بی کس من که واسه تو خیلی خستس اگه یه بار به خوابم بیای یه بار بگی تو منو می خوای دیوونه ی دیوونه ها می شم تو حسرت آیینه ها ویروونه ی ویروونه ها می شم من فقط تورو می خوام ... عشق پاکی برام رنگ عشقی تو ترانه هام من فقط بهت می گم آره دوست دارم بی تو پر پر میشه دلم آهنگ گنجشکها اثر مصطفی فتاحی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 23:14 توسط محسن |
|
|
حس می کنم بی نامم
حس می کنم آنقدر حقیر شده ام تا به چشمانت نمی آیم حس می کنم آنقدر کم شده ام تا ................................ حس می کنم آنقدر سر به برف فرو کردم دورو برم خیلی چیزها عوض شده است حس می کنم آدم ......... هستم خدایا مرا به خاطر خودم ببخش بد شده ام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 23:48 توسط محسن |
|
|
می خواهم داد بزنم ... از آنجایی که فقط تو در آن پا گذاشته ای می خواهم داد بزنم دوستت دارم می خواهم بر دریای سینه ات بیارامم می خواهم آنقدر نگاهت کنم تا خواب روم آنقدر سرگرم نوازشت شوم که شبها و روزها در ثانیه ای بگذرد می خوانم از تو تا صدایم دنیا را به رعشه درآورد می خواهم آنقدر دستهایت را در دستانم بفشارم تا از هم جدا نشود می خواهم آنقدر به لبانت بوسه زنم تا غنچه ی لبانت سرخ شود!! انقدر دوستت دارم فرشتگان هم به تو غبطه می خورند که هستی که اینقدر بی قرار تو ام؟ آنقدر شعر می گویم تا دفترم سیاه شود من بیدی نیستم که به بادی از پا درآیم!!! تا آخرش استوار می مانم همانند کوه سایه به سایه همراهت هستم امید زندگی من ماه هم بای دیدنت لحظه شماری می کند نگاهت را از من دریغ مکن .... من و تو ما می شویم ... خدا هم می خواهد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 تیر1388ساعت 21:55 توسط محسن |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 تیر1388ساعت 1:30 توسط محسن |
|
|
یه عشق دارم که همتا نداره یه عشق دارم تو دنیا دو تا نداره یه عشق دارم قد تموم آسمون یه عشق دارم توی این کره ی خاک یه عشق دارم چشاش برق داره برق نگاش چشم منو گرفته قصد رهایی نداره یه عشق دارم لباش قند و نبات یه عشق دارم دستاش قد دلم یه عشق دارم تا نداره یه عشق دارم به هیچ کسی نمی دمش یه عشق دارم تا ته دنیا پیشمه یه عشق دارم نشونیش و خدا داده یه عشق دارم خدا طرح قیافش و به فرشته ها داده یه عشق دارم فرشته ی خاکیه که خدا اونو به من کادو داده یه عشق دارم نگاهشو با جون می خرم یه عشق دارم به خاطرش گریبون می کنم یه عشق دارم عاشق سینه چاکشم دروغ نگم بی ادعا هلاکشم یه عشق دارم به وسعت آسمونا یه عشق دارم به زیبایی کهکشونا یه عشق دارم هرچی بگم ازش بازم کمه یه عشق دارم که عشق اون برای من مقدسه یه عشق دارم که پیش اون زندگی معنا نداره یه عشق دارم خدایی تکه تو دنیای ما آدما یه عشق دارم که فرشتست اما فاطی آدما یه عشق دارم می بینمش غش می کنم دروغ نگم من اسمشو روی دلم حک می کنم یه عشق دارم پایان نداره یه عشق دارم خدایی همتا نداره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 تیر1388ساعت 1:7 توسط محسن |
|
|
می خواهم بروم. بروم به اوج ستاره شاید اینبار در اوج به آرامش رسیدم خسته شدم از این سردی ها هر روز دلم میگیرد . تنگ می شود و گاهی می شکند دم نمی زنم چون عاشقم درک این اوضاع کار کرام الکاتبین است همه ابراز هم دردی می کنند .. اما کیست واقعیت را بگوید؟ خسته شدم از این همه ترحم ... دلم عاشق شده دیوانه شدم دیوانه... خسته ام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 9:47 توسط محسن |
|
|
باز هم خوابی دوش مرا از هوش برد
باز هم دلبری تو در خواب آتش دلم را خاموش کرد آنقدر زیبا بود که سحر مرا بارانی کرد .. باز هم دلتنگم ...... نور می پاشم آسمان را... تا زیبایی عشقم را همه ببینند این عشق چه صنمی است که همه گرد آن جمعند؟ باز هم کوششی برای درخشش همه را به وجد می آورند امروز آسمان زیر سقف چشمانم همراه با ابرها قدم می زند رقص سبزه های دشت حاکی از آن است که امروز عجیب است نمی دانم ولی بوی نم خاک می آید شاید صدای پای باران باشد شایدم صدای سیلی عظیم .... سیلی از چیزهای خوب باز هم این خواب مرا هوایی کرده است سوی او این خواب شورش به پا کرده در دل من امروز همه موجودات کرات دیگر نور این خواب را می بیند امروز! برای بازنده شدن خورشید در مقابل خود امید دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 14:37 توسط محسن |
|
|
دلم گرفته است
می خواهم بگریم .... طوفانیم طوفانی تاریکی کوچه هم دیگر دردم را نمی فهمد حس پیاده رفتن از تنم گرفته شده است حرفهایی در دلم تلنبار می شود هر روز ... به که بگویم؟ حتی دیگر صدای خنده و شادی همسایه هم مرا به وجد نمی آورد چه شده است را نمی دانم ... میدانم اما نپرسید در این اوضاع قمر در عقرب چشمانم به مانیتور خیره شده است آرام می خوانم ... هم نفسم بیا ببین ... عاشق شدم تو این زمین افتادم تو کنج قفس ..... بیا ببین ای هم نفس
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 23:23 توسط محسن |
|
|
بالاخره بعد ۷ ماه افتتاح شد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آبان1387ساعت 18:57 توسط محسن |
|
|
آن روزها فکر میکردم عشق مثل برگی در آب است نمیدانستم مثل صخره ای در دل یک رودخانه است آن روزها فکر میکردم عاشقم نمی دانستم نیستمو یک روز دیوانه ی عشق میشوم آن روزها فکر میکردم عشق فقط یک کلمه سه حرفی است ع.ش.ق نمی دانستم عشق کلمه ایست که حرفهایش به بینهایت سر می کشد آن روزها فکر میکردم عشق برای همه کسانی است که دوست دارم آنها را نمیدانستم نمی دانستم عشق منحصر یک نفر است آن روزها فکر میکردم جانم برای خودم است نمی دانستم یک روز جانم را حاضرم از برایش بدهم آن روزها فکر میکردم انسان ۱۰۰ بار عاشق می شود نمی دانستم عشق واقعی فقط و فقط یک بار درب دل را میزند آن روزها آدم لجوج و مغرور و سنگ دلی بودم نمی دانستم عشق کاری میکند که غرورم را باید در اعماق انباری دلم پیدا کنم آن روزها زبانم از صد خنجر بد تر بود نمی دانستم روزی می رسد که حرفهای زبانم قطرات اشکم را رویت می کند آن روزها بچگی کردن کارم بود نمی دانستم یک روز مرد و مردانه عاشق میشوم و پای عشقم می مانم و می سوزم آن روزها عشق خبری از عشق نبود همه ی حرفایم لاف بود و بس ... اعتراف میکنم آن روزها نمیدانستم کسانی هستند که کارشان شکست دل است نمی دانستم دلم در دستان آنها افتاده ... تا توانستند خانه ی دلم را ویران کردند آن روزها فکر میکردم دیگر عاشق نمی شوم نمی دانستم که تنها دوای قلبم عشق است و بس آن روزها فکر میکردم نباید از کسی تشکر کنم ولی .... مرد و مردانه از او که آمد ودلمم را آباد کرد تشکر مینم اعتراف میکنم همه ی این حرفها را مدیون تنها عشقم هستم آن روزها ....... تنها جمله ای که می توانم بگویم این است که ....... نمی خواهم دیگر به گذشته باز گردم دیوانه وار دنبال آینده راه می افتم از این پس |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 21:2 توسط محسن |
|
|
امشب حال من خوب است ... امشب ماه نزدیکتر مهتاب می پاشد امشب با فکری زیبا به خواب می روم امشب با یاد به تو رسیدن به خواب می روم این کار امشب من نیست با دیشب و پری شب و پس پری شب و چند صد شب پیش میشود سالها و ماهها به یادت به خواب رفتن با یاد اینکه یک روز من و تو دور از این دنیا با هم می رقصیم با یاد اینکه یک روز می شود که من در آغوشت برای تشکر از یگانه خالق هستی گریه کنم با یاد اینکه یک روز همه به عشقمان غبطه می خورند با یاد اینکه همه برای رسیدن این عشق اساطیری بلند می شوند و کف می زنند با یاد اینکه دیگر می توانیم شب و روز کنار هم باشیم با یاد اینکه دیگر می توانم شعرهایم را برایت به موقع بخوانم امشب از تو یاد میکنم در فکرم امشب دیوانه وار دور تو می چرخم و می زقصم امشب میهمان رویاهایم بهترین و عاشق ترین و با وفا ترین و سنگ صبور ترین آدم دنیاست آن کسی که با چشمان فریبایش و نگاه گیرایش مرا به قلب خود دعوت کرده است به جشن رویاهایم خوش آمدی یار فریبای من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 آبان1387ساعت 16:44 توسط محسن |
|
|
چه ساده عاشق شدم .. چه ساده دل را باختم چه ساده به من می خندند ... چه ساده از کنار حرفهایم می گذرند به من می خندند چون عاشق دلداده ام. به من می خندند چون نمیدانند داغی به نام عشق بر روی این دل من خورده است به من می خندند چون از سر عشق دیوانه شده ام به من می خندند چون بی دلیل اشک میریزم گفتم بی دلیل؟!!! اشتباه بود دلیل دارد آن هم ترس است دلیلش ترس از این است که روزی نکند کد خدا عشقم را از من بگیرد التماسش را می کنم به من می خندند چون دیوانه وار نام او را بر زبان می آورم به من می خندند و میگویند دیوانه است رهایش کنید خطاب به آنان میگویم ای بنده های خدای من من دیوانه نیستم تنها جرمم دلدادگی است نام عاشقی را با دیوانگی در هم نکوبید بغض میکنم و میگویم : عاشق حرمت دارد عشق حرمت دارد چرا حرفهایتان از نیش عقرب بد تر است؟ عیبی ندارد بخندید ولی من آن روزی را می بینم که به درگاه خدای مهربان می روید می روید و زار زار گریه میکنید التماسش را می کنید که عشق را از شما نگیرد ولی آن موقع هست که من دست بر روی شانه هایتان میگذارم و نوازشتان می کنم به چشمهایتان نگاه میکنم و واژه ی مقدس عاشق را بر لب جاری میکنم و میگویم : به جمع عشاق خوش آمدی دوست من اولین درس عاشقی : اگر کسی به تو گفت دیوانه عصبی نشو .. بدان دیوانگی انتهای عاشقی نیست بدان ارزشش بالاست می دانم به حرفهایم میخندید ... بخندید... بخندید.... بخندید..
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 مهر1387ساعت 18:37 توسط محسن |
|
|
برگ نخست ارتباط با نویسنده انبار کاغذ |
| درباره وبلاگ |
سلام .. خوش اومدین .. دست نوشته ها بهترین حرفایی هست که میتونم تقدیم کنم.. دوستانی که سوال دارن میتونن از 2طریق با من ارتباط داشته باشن یکی از طریق ایمیلم : m.ghasemi89@gmail.com و آیدی یاهوم : mosi_top_1367 ... میتونین نظرات و پیشنهادهاتون رو به همین منوال به من بگین یا نظر بدین ... یا علی
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاسی عاطفی نقد اجتماعی مذهبی |
|
RSS
|